|
تا آسمان تحول انسان از سر (تحول فکری) آغاز و با گذر از میانه او (تحول قلب) سر از پای او در میآورد(تحول رفتار)
| ||
|
محل اظهار نظرهای آزاد: [ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 9:7 ] [ مسلم گريواني ]
زيباترين سخن بشري كه تاكنون شنيدم این یک کلمه است: «ببخشيد»! و زيباترين صفت بشري كه کمتر تاكنون من و شما ديدیم این است: «خسته ولي مهربون» گفتم كلمه بشري. يادم آمد كه خدا هم يكبار ميگه: «ببخشيد»! خدا ميگه؟! بله! تعجب نكنيد! خدا «يكبار» در «يك جايي» از «بعضي» بندگانش به «دليلي» عذرخواهي ميكنه! حالا دوستان اگه گفتيد: «كي»؟ «كجا»؟ و «از كي»؟ عذرخواهي ميكنه؟! این یک پرانتز بود. ولی کاش میشد همه مون این دو کلمه رو توی زندگی می داشتیم! اگر می داشتیم بهشت نسیه، نقد می شد. همین زندگی بهشت می شد. به خدا! راستي! ببخشيد كه دير كردم! [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 21:48 ] [ مسلم گريواني ]
امام حسین علیه السلام و بچه هایش هر چه کشیدند و چشیدند، برای این بود که من و شما و آنها (مخاطبان زمان حضرت) سر سوزنی رشد کنیم و قد بکشیم. به این قصه پر غصه و نکته توجه کنید: آقا سیدالشهداء (ع) در مسیر کوفه (مقاتل) چشمش به خیمه ای افتاد، فهمید عبیدالله حر جعفی است. حجاج بن مسروق را فرستاد تا او را دعوت کند و امام را یاری کند. ولی او بهانه آورد که از کوفه به این خاطر بیرون آمدم که با حسین نباشم، چون در کوفه یاوری برای او نیست. پاسخ او را که به امام گفتند، حضرت خودش به همراه عده ای نزد او رفت. امام از او خواست تا با آب توبه خطاهای گذشته اش را بشوید و به نصرت اهل بیت بشتابد. عبیدالله باز هم نپذیرفت و از روی خیرخواهی به امام گفت: - یا ابا عبدالله ! اسبی دارم که هر که مرا دنبال کرده به گردم هم نرسیده. این اسب در اختیار شما مرا معذور کنید! - نه ! به اسب دوان و مهیای شما نیازی نیست. - یا ابا عبدالله! لااقل شمشیر بران و تیزم را بپذیرید. - نه عبیدالله! به شمشیر بران شما هم نیازی نیست. ـ پس تعدادی راهنما همراه شما می فرستم که راه های گریز از دشمن را به شما نشان دهد!! - نه عبیدالله! به راهنماهای شما هم نیازی نیست. چون امام مأیوس شد، فرمود: اسب و شمشیرت از آن خودت، ما از خودت یاری و فداکاری می خواستیم. ما به خودت نیاز داریم. (ما میخواهیم خودت رشد کنی) اگر حاضر به جانبازی نیستی، ما را نیازی به مال تو نیست. ايام محرم و عاشورا، بر عارفان تهنيت و بر غير عارفان تسليت. [ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 22:41 ] [ مسلم گريواني ]
به اين نتيجه رسيدم كه هر كسي اخلاق خوبي داشته باشد اين آدم و لو زشت باشد، خوش سيما بنظر ميآيد. و بر عكس هر كس بداخلاق و تندخو باشه، خوش تيپ و خوشگل هم كه باشه بدتركيب و زشت به چشم ميآيد.
مگر ماجراي آن عارف شهيد...(اگه گفتيد كي؟!!) را نشنيديد كه همسرش گفته بود بعد از ازدواج با مصطفي تا شش ماه متوجه كچل بودنش نشده بودم! از بس غرق در جمال معنوي و اخلاقي او بودم! اين است كه سخت معتقدم خوش فكري و خوش قلبي، خوش تيپي و خوشگلي ميآورد. حُسن خُلق در حسن خَلق تاثير دارد. بدخُلقي به بدخَلقي مي انجامد و زشتي سيرت، به زشتي صورت سرايت ميكند. و اين، يكي از قوانين زندگي ديني است... [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 7:50 ] [ مسلم گريواني ]
کتاب خوب کتابی است که مخاطب را و لو اندکی به فکر فرو ببرد، و با تغییر ذهنیت او نسبت به زندگی، عادات و رفتارهای غلطش را اصلاح كند. چنین کتابی سراغ داشتید به ما هم خبر دهید!!
كتابهايي كه دوستان در قسمت نظرات معرفي كرده اند: کتاب "ملانصرالدین" قرآن عزيز یک دوره آثار استاد مطهری "شازده کوچلو"، "سیذارتا" و "کیمیاگر" كوئيلو، "زندگی کوتاه است" نامه ی معشوق قدیس آگوستین. "نقش ائمه در احیای دین" از علامه عسکری "مزرعه حیوانات" از جرج ارول "عقلانیت و آینده توسعه یافتگی" از دکتر سریع القلم...
خواهشم از دوستان اينه كه اگه كتابي معرفي ميكنن بگن چرا اين كتاب؟ [ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 18:19 ] [ مسلم گريواني ]
يكي از اساتيد دانشگاهي سر كلاس اشعار هوشنگ ابتهاج «سايه» رو برايمان تلاوت ميكرد! در ضمن از سابقه فكري ايشان كه تفكرات ماركسيستي و الحادي داشته ميگفت. در عين حال اشعاري را از او ميخواند كه اگر بريده از باورهايش در نظر ميگرفتي ميگفتي: بيشك او يك عارف است. اين استاد تعريف ميكرد يك بار در حضور «سايه» بوديم كه همين سوال را ازش پرسيدم كه شما با اينكه در اعتقاد، بي خدايي؛ اما در شعر چيز ديگر؟ چگونه است؟! نكاتي گفت از جمله از دوران كودكي خودش. ميگفت من مادر بزرگي داشتم اهل دل. هميشه در زبان و دل با خدا بود. [به تعبيري ارتباط او با خدا بيش از ارتباطش با خلق بود عكس من و شما.] مادر بزرگ من از طريق گفتگو با خدا با ديگران حرف ميزد. مثلا وقتي ميخواست مرا صدا بزند ميگفت: «خدايا اين بچه كجا رفت؟ كارش دارم!» يكبار گدايي در خانه را زد. مادر بزرگم وقتي متوجه گدا شد، رو به آسمان گفت: «خدايا باز ميبينم گدايي را نزد گدايي فرستادي؟ِ» بعد ميخواست بگويد هوشنگ! پول رو بردار بيار، خطاب به خدا ميگفت: «خدايا به هوشنگ بگو پول رو از طاقچه برداره بياره!!» وقتي اين گونه ارتباط رو با خدا ميديدم حضور خدا را در زندگي ام احساس ميكردم...
اين چند جمله رو گفتم تا بگويم: ... ادامه مطلب رو هم بخوانید لطفا. ادامه مطلب [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 8:14 ] [ مسلم گريواني ]
نامگذاری نوزادان یکی از کارهای شیرین برای والدین است. به ویژه اگر یک زوج جوان تازه صاحب فرزند شوند. این کار آنقدر شیرین است که گاهی والدین، ماهها قبل از تولد فرزند، نام نوزاد را گذاشته و و با جنین با همان نام سخن میگویند. اما در نامگذاری بچهها نکاتی تربیتی هست که کمتر به آن توجه میشود. یکی از آنها را با شما در میان میگذارم: به طور کلی میتوان سه زمان را در نامگذاری بچهها در نظر گرفت. گذشته، حال و آینده. ادامه مطلب [ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 0:31 ] [ مسلم گريواني ]
وقتی شما در کنار بچهها و کودکان و فرزندانتان مینشینید، و با آنها بازی میکنید و یا هم صحبت میشوید، توی دلتان بگردید شاید احساس کنید کوچیک شدید. ولی اگر توی دل بچهها بگردید احساس میکنند بزرگ شدند!
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 13:49 ] [ مسلم گريواني ]
[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 15:57 ] [ مسلم گريواني ]
از قدیم میگن غربت دوستی میآورد. همینطوره. وقتی مشهد بودیم خیلی دلمان برای آقا نمیگرفت. اینجا که آمدم گاهی کوچکترین بهانه ما رو هوایی میکنه. یکی اش همین نگاههای مردم به شماره پلاک پیکان ماست. چشمشان که میافته به «عدد 12» طرف با یک خلوصی میاد جلو و میگه حاجی مشهد که برگشتی، حرم آقا ما رو یاد کن! یک روز توی قم، رفتم یک خط 0919 بخرم، تا آمدم خانم گفت: شام دعوتیم! تعجب کردم چون تازه آمده بودیم قم هنوز رویمان به دوستان باز نشده بود که مهمانشان بشیم. باز هم پلاک مشهد دستمان رو گرفته بود: یک آقایی از حرم حضرت معصومه فیش غذای حرم رو داده بود و شام دعوتمون کرده بود! به خانم میگم این داداش و آبجی (سلام الله علیهما) خوب هوای محبانشون رو دارن (در حالی مینویسم که بغض گلویم رو فشرده) حالا بذار یک لطیفهای هم در این باره بگم! شب که رفتیم برای شام. دیدم غذای حضرت خیلی هم خوشمزه نیست! به یکی از پرسنل گفتم: آقا ما از مشهدیم. خودمانیم این غذایتان به غذای حضرت مشهد نمیرسه ها! لبخندی زد و گفت: خب حاجی! معلومه اون غذا غذای «امام»هست، این غذا غذای «امام زاده» است. بالاخره باید توی غذا هم با هم فرق داشته باشن یا نه! من هم جوابم توی آستینم بود! گفتم: باشه ولی این غذا ماله یک خانمه! اون مال یک آقایه! دوستان مشهد یاد ما باشید. شب تولد امام رضا اینجا غوغا بود! [ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 14:58 ] [ مسلم گريواني ]
درباره خدا، سه نوع يا سه سطح شناخت ميتوانيم داشته باشيم: ادامه مطلب رو هم بخوانید... ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 4:27 ] [ مسلم گريواني ]
اخيرا در يكي از دانشگاه هاي قم براي دوره دكترا شركت كردم. هدفم از شركت در دكترا اين بود كه وقتي دكترا رو گرفتم برگردم روستا پدر كدخداي ده رو در بیارم!! البته اين هدف رو در مصاحبه ورودي نگفتم يك چيز ديگه اي گفتم كه فكر كنم همون جمله مهر منو به دلشان انداخته! خلاصه. چند روز پيش زنگ زدن كه قبول شدي. فقط زنگ زدم ببينم آيا شرايط دانشگاه رو ميتونيد بپذيريد كه در خدمتيم. من هم نشنيده، گفتم: چرا كه نه. بله!! گفت منكه هنوز شرايط رو نگفتم! گفتم بگو. آقا تا گفت، جا خوردم! تمام شيريني كه بابت قبولي دكترا به طلبه ها داده بودم، در نظرم زهر شد و با خود گفتم ايشالله اين شيريني حرومشان بشه!!! حالا شرط چي بود؟ ميگفت: شهريه دوره دكترا اينجا بيست و پنج الي سي ميليون تومنه!! كه همين الان بايد پنج ميليونش رو بدي!! گفتم: چشم! يك وقت كم نباشه؟ خداي نكرده ورشكست نشين ها! گفت: ميتوني؟ گفتم: نه! گفت: پس بايد از جايي بورسيه بياري. گفتم: داداش! من حوزه علميه بزرگ شدم. بورسيه مون كجا بود! گفتم: برو راه حل سوم رو بگو! ميتونين تخفيف بدين؟ قول ميدم بچه درس خوني بشم! خلاصه من گفتم نره! اون گفت بدوش! بجايي هم نرسيديم... در ضمن الان از بيست و پنج ميليون، پانصد هزار تومانش رو جور كردم! مانده بيست و چهار و پانصد تومان ديگر. خدا كريمه، مگه نه؟! [ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 13:52 ] [ مسلم گريواني ]
اینجا که آمدم (قم) تازه میفهمم از کجا آمدم! (مشهد). گاهی یاد خاطرات مشهد میافتم. یکی از خاطراتم اینه: گاهی به حرم که میرفتم و در صحن و سرای آقا قدم میزدم، مردم برای سؤالات شرعی و... مراجعه میکردند، یک سوال بود که در حرم امام رضا (ع) از همه سوالات بیشتر پرسیده میشد. حدس میزنید چی باشه؟ - حاج آقا! سلام - سلام علیکم و رحمت الله و برکاته! بفرمایید! - حاج آقا ببخشید! این دستشویی حرم کدوم سمته؟!!!!!! یادش بخیر! [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 3:58 ] [ مسلم گريواني ]
همهمون مهمون خداییم. توي اين مهموني با سفره اي گسترده، غذاهاي رنگارنگي قرار داره اما نه از جنس غذاهايي كه هر روز مي خوريم. از جنس غذاي روح. غذاي علم برا كسي كه دنبال دانشه، غذاي اراده برا اونيكه دچار ضعف نفسه، غذاي اخلاق واسه اونيكه بي ادب و بد دهنه. غذاي آرامش، غذاي سلامتي، .... ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 6:17 ] [ مسلم گريواني ]
پیش از این چند شبهه و پرسش دینی و اعتقادی طرح شد که گفته شد پرسش رایج جوان امروز است. امروز فرصتی شد تا نکاتی را در پاسخ آن بیان کنم: چرا خدا ما را به زور و با إجبار آفرید؟! چرا خدا بدون مشورت ما را آفرید. شاید من نمیخواستم به دنیا بیایم؟ اساساً زندگی ما از ریشه خراب است و «خانه از بنیاد ویران است». زیرا گرچه ما در زندگی خود خوبیها و کارهای نیکی هم انجام دهیم اما وقتی متوجه این اتفاق میافتیم که خدا در اصل خلقت و آفرینش، ما را به اراده و خواست خود و بالاجبار آفرید نه به اختیار و اراده و مشورت خود ما. این یعنی زندگی از ریشه مشکل دارد. حال پاسخ چیست؟ جواب اين شبهه در چند مرحله قابل حلّ است: یک: اصل سوال و پرسش سائل روشن و به حق است. هر جوانی حق سوال دارد و لو این شبهه و سوال درباره خدا و «علیه خدا» باشد. خود خدا «کنجکاوی» که ریشه سوال و شبهه است را در وجود ما تعبیه کرده است. اکنون باید مراکز علمی به جای طرد و تحقیر جوان، پاسخ دهند. دو: اصل ادعا که ما مجبور خلق شدیم، درسته. ما به اراده خودمان آفریده نشدیم، یعنی ما در اصل خلقت (نه در مقام رفتار و انتخاب) به اراده خداوند (و نه به اراده خودمان) خلق شده ایم، پس در اصل خلقت مجبور آفریده شده ایم. پس حالا میشه گفت: پس اعتراض به خدا وارد است و العیاذبالله خدا مقصر است؟! خیر! به چند دلیل: ادامه مطلب [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 3:23 ] [ مسلم گريواني ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||